<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	 xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" >

<channel>
	<title>بایگانی‌های داستان مدرن - SAYF.IR</title>
	<atom:link href="https://sayf.ir/tag/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%af%d8%b1%d9%86/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://sayf.ir/tag/داستان-مدرن/</link>
	<description>سیف دات آی آر (مربی و مشاور فیلم‌نامه‌نویسی و فیلم‌سازی)</description>
	<lastBuildDate>Thu, 17 Jul 2014 16:50:40 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=7.0</generator>

<image>
	<url>https://sayf.ir/wp-content/uploads/2025/06/cropped-Arm-150.150-32x32.png</url>
	<title>بایگانی‌های داستان مدرن - SAYF.IR</title>
	<link>https://sayf.ir/tag/داستان-مدرن/</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">108950406</site>	<item>
		<title>گزاره های مدرنیستی در داستان کوتاه به دزدی رفته ها</title>
		<link>https://sayf.ir/gabcrw/</link>
					<comments>https://sayf.ir/gabcrw/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[آگاه فیلم]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 17 Jul 2014 16:50:40 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[نقد کتاب و نشریات]]></category>
		<category><![CDATA[ابراهیم گلستان]]></category>
		<category><![CDATA[جواد اسحاقیان]]></category>
		<category><![CDATA[حسن عابدینی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان مدرن]]></category>
		<category><![CDATA[گزاره های مدرنیستی در داستان کوتاه به دزدی رفته ها]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://arttoos.ir/?p=2826</guid>

					<description><![CDATA[<p>گزاره های مدرنیستی در داستان کوتاه به دزدی رفته ها</p>
<p>نوشته <a href="https://sayf.ir/gabcrw/">گزاره های مدرنیستی در داستان کوتاه به دزدی رفته ها</a> اولین بار در <a href="https://sayf.ir">SAYF.IR</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<ul>
<li style="text-align: justify;">جواد اسحاقیان:</li>
</ul>
<pre>گزاره های مدرنیستی در داستان کوتاه به دزدی رفته ها</pre>
<div id="toc" class="toc" style="text-align: justify;">
<div id="toctitle">
<h2>محتویات</h2>
</div>
<ul>
<li class="toclevel-1 tocsection-1"><span class="tocnumber">۱</span> <span class="toctext">دزدی رفته ها</span></li>
<li class="toclevel-1 tocsection-2"><span class="tocnumber">۲</span> <span class="toctext">۱٫ داستان مدرن، کلیشه شکن است:</span></li>
<li class="toclevel-1 tocsection-3"><span class="tocnumber">۳</span> <span class="toctext">۲٫ داستان مدرن، دیدی تصویری دارد:</span></li>
<li class="toclevel-1 tocsection-4"><span class="tocnumber">۴</span> <span class="toctext">۳٫ داستان مدرن ، ثبت حرکات ذهنی است:</span></li>
<li class="toclevel-1 tocsection-5"><span class="tocnumber">۵</span> <span class="toctext">۴٫ در داستان مدرن ، بیرون بازتابی از درون شخصیت است:</span></li>
<li class="toclevel-1 tocsection-6"><span class="tocnumber">۶</span> <span class="toctext">۵٫ هماهنگی میان ساختمان داستان مدرن و محتوا:</span></li>
<li class="toclevel-1 tocsection-7"><span class="tocnumber">۷</span> <span class="toctext">۶٫ داستان مدرن، زبانی متشخص دارد:</span></li>
<li class="toclevel-1 tocsection-8"><span class="tocnumber">۸</span> <span class="toctext">پانویس</span></li>
<li class="toclevel-1 tocsection-9"><span class="tocnumber">۹</span> <span class="toctext">منابع :</span></li>
</ul>
<figure id="attachment_2831" aria-describedby="caption-attachment-2831" style="width: 369px" class="wp-caption alignleft"><a href="http://arttoos.ir/wp-content/uploads/2015/05/eshaghyan.jpg"><img fetchpriority="high" decoding="async" class="size-full wp-image-2831" src="http://arttoos.ir/wp-content/uploads/2015/05/eshaghyan.jpg" alt="جواد اسحاقیان" width="369" height="553" /></a><figcaption id="caption-attachment-2831" class="wp-caption-text">جواد اسحاقیان</figcaption></figure>
</div>
<h1 style="text-align: justify;"><span id=".D8.AF.D8.B2.D8.AF.DB.8C_.D8.B1.D9.81.D8.AA.D9.87_.D9.87.D8.A7" class="mw-headline">دزدی رفته ها</span></h1>
<p style="text-align: justify;">داستان کوتاه به دزدی رفته ها نخستین داستان &#8220;ابراهیم گلستان&#8221; (۱۳۰۱) است که در سال ۱۳۲۶ نوشته و در ۱۳۲۸ با شش داستان کوتاه دیگر با عنوان آذر ، ماه آخر پاییز منتشر کرده و اکنون به چاپ چهارم رسیده است. در مورد این داستان تا کنون ، هیچ گونه تحلیلی نوشته نشده و کسانی هم که در باره ی این مجموعه چیزی نوشته اند ، به سراغ داستان هایی رفته اند که به اعتبار جهت گیری اجتماعی ـ انتقادی، برجسته تر تشخیص داده اند ؛ مانند &#8220;حسن عابدینی&#8221; که بر داستان آذر، ماه آخر پاییز تأکید ورزیده و با صدور این حکم کلی که:</p>
<p style="text-align: justify;">&#8220;تمام داستان های اولین مجموعه ی ابراهیم گلستان از طریق نشان دادن تردیدها و تشویش های ذهنی، با نوعی واخوردگی و یأس پایان می یابد &#8221; (عابدینی، ج ۱ ، ۱۸۷).</p>
<p style="text-align: justify;">بر این نکته چشم می پوشد که اتفاقا ً داستان به دزدی رفته ها هنگامی نوشته شده که نویسنده نسبت به حزب ، هنوز خوشبین ، امیدوار و وفادار بوده و به همین دلیل آن را نخستین بار در ماهنامه ی مردم ارگان حزب انتشار داده است ( محدثه) . ما سپس به جهت گیری مردمی این داستان اشاره خواهیم کرد . این اشاره ی گذرای &#8221; جمال میرصادقی &#8221; در دانشنامه ی ایرانیکا که :</p>
<p style="text-align: justify;">&#8220;برخلاف بیش تر نویسندگان نوین ایران ، وی چندان وقعی به موضوعات فقر و تنگدستی نمی نهد &#8221; ( متین ۹۷ ) .</p>
<p style="text-align: justify;">نیز دست کم در مورد داستانی که مورد خوانش ماست ، مصداق ندارد و &#8221; گلستان &#8221; در به دزدی رفته ها با همه ی &#8221; کلفت &#8221; ها و اجاره نشینانی همدردی می کند که یا مورد تجاوز پسر ارباب قرار گرفته اند ، یا شب هنگام پیش از خوابیدن دغدغه ی پرداخت اجاره بها و هزینه ی روزانه ی خود را دارند . نویسنده در سال ۱۳۲۶ به حزب خود همچنان وفادار است و در نشریاتی چون رهبر و مردم هم مقاله می نویسد و هم به عنوان عکاس این نشریات ، فعالیت عکاسی دارد ( ویکی پدیا) ؛ فعالیتی که سپس گسترش و تعمیق یافته از او چهره ای سینماگر می سازد .</p>
<p style="text-align: justify;">&#8220;هوشنگ گلشیری &#8221; در مصاحبه ای به درستی ، نویسندگان را به دو گروه بخش می کند : نخست ، نویسندگانی که &#8221; غریزی نویس &#8221; هستند مانند &#8220;ساعدی&#8221; و دوم ، نویسندگان &#8221; آگاه به تکنیک &#8221; ، مثل هدایت ، گلستان و خودش ( تندرو ۳۲۹) . داستان کوتاه به دزدی رفته ها با آن که نخستین داستان از اولین مجموعه های داستانی &#8221; گلستان &#8221; است و سخت مورد بی مهری منتقدان قرار گرفته ، اثری مدرن است . اگر از &#8221; هدایت &#8221; بگذریم ـ که در فرم و محتوا ، تأثیرگذارترین نویسنده ی ادبیات داستانی معاصر ماست ـ دومین شخصیت تأثیرگذار بر ادبیات داستانی ، بی گمان &#8221; گلستان &#8221; و پس از او &#8221; بهـرام صادقی &#8221; و سرانجام &#8221; گلشیری &#8221; است و تأثیر &#8221; گلستان &#8221; بر &#8221; گلشیری &#8221; حتمی . مقاله ی کنونی ، کوششی برای کشف شگردهای روایی مدرن در این داستان کوتاه است .</p>
<ul style="text-align: justify;">
<li>* *</li>
</ul>
<p style="text-align: justify;">&#8220;بیتا آگرِل&#8221; ۱ در مقاله ی راهبردی خود با عنوان رئالیسم شگرف و داستان کوتاه مدرنیستی ۲ ، مهم ترین نکته را در داستان کوتاه امروز ، فاصله گرفتن از رئالیسم قرن نوزدهم می داند ـ که به درازنویسی متمایل بود ـ و نزدیکی بیش تر به شگردهای امپرسیونیستی و مدرنیستی که گرایش به کوتاهی اثر و در مقابل ، تأثیرگذاری بیش تر دارد و می افزاید :</p>
<p style="text-align: justify;">۱٫ Beata Agrell 2. Weird Realism and the Modernist Short Story</p>
<p style="text-align: justify;">&#8220;داستان کوتاه مدرنیستی به عنوان یک نوع ادبی ، حتی به شعر و درام نزدیک تر است تا دیگر انواع داستان منثور از نوع رمان &#8221; ( آگرل ۹۶-۸۱) .</p>
<p style="text-align: justify;">قراین متعدد نشان می دهد که داستان کوتاه مورد بررسی ما به اعتبار سازه های داستانی با رئالیسم چیره بر داستان های کوتاه &#8221; هدایت &#8221; ، &#8221; بزرگ علوی &#8221; و &#8221; آل احمد &#8221; در سال ۱۳۲۶ متفاوت و شگردهای داستان مدرن در آن آشکارتر است . آنچه این داستان را از دیگر داستان های رایج آن روزگار متمایز می کند ، &#8221; نگاه متفاوت &#8221; نویسنده به داستان و انتظاراتی است که از این &#8221; نوع ادبی &#8221; دارد . نکته ی غریب در داستان نویسی او این است که چگونه می توان هم رئالیستی اندیشید و هم مدرنیستی نوشت . تنها کافی است داستان مورد اشاره را با مجموعه داستان کوتاه از رنجی که می بریم ( ۱۳۲۶) &#8221; آل احمد &#8221; مقایسه کرد . &#8221; جلال آل احمد &#8221; در مقاله ی مثلا ً شرح احوالات تصریح می کند که این مجموعه داستان را هنگامی که مسئول چاپخانه ی حزب بوده و با استفاده از امکانات مطبوعاتی آن حزب چاپ کرده است ( آل احمد ۷۳) . مجموعه داستان های &#8221; آل احمد &#8221; به سبک &#8221; رئالیسم سوسیالیستی &#8221; و شیوه ی رسمی و رایج ادبیات آن روز حزب کمونیست اتحاد شوروی نوشته شده و داستان کوتاه به دزدی رفته ها ی &#8221; گلستان &#8221; ـ با آن که در ماهنامه ی مردم همان حزب انتشار یافته ـ نه رئالیستی سنتی است و نه هرگز &#8221; رئالیسم سوسیالیستی &#8221; ، آن هم از نوع حزبی اش . با آن که در داستان کوتاه مورد نظر ما ناهمواری هایی هست ، نشانه های امپرسیونیستی و مدرنیستی آن اندک نیست . می کوشیم هنجارهای چیره بر این نمودها را برشماریم :</p>
<h1 style="text-align: justify;"><span id="1._.D8.AF.D8.A7.D8.B3.D8.AA.D8.A7.D9.86_.D9.85.D8.AF.D8.B1.D9.86.D8.8C_.DA.A9.D9.84.DB.8C.D8.B4.D9.87_.D8.B4.DA.A9.D9.86_.D8.A7.D8.B3.D8.AA:" class="mw-headline">۱٫ داستان مدرن، کلیشه شکن است:</span></h1>
<p style="text-align: justify;">&#8220;جمال میرصادقی&#8221; پس از آوردن نمونه هایی از داستان مدّ و مِه &#8221; گلستان&#8221; به سبک خاص وی اشاره کرده می نویسد :</p>
<p style="text-align: justify;">&#8220;نویسنده برای دستیابی به سبک ویژه ی خود باید مدام با کلمه سر و کله بزند و نوشته های خود را از شرّ جمله های کلیشه ای ، مجردات، مفاهیم کلّی و عبارات مستعمل نجات بدهد و عین حال ، واژه یا جمله ای را که منظور او را بهتر ادا می کند به کار ببرد و از زبان ژورنالیستی و اداری و به کار بردن اصطلاحات و تعبیرات سست و سبک خــــودداری کند &#8221; ( میر صادقی ۵۰۵) .</p>
<p style="text-align: justify;">شخصیت اصلی داستان به دزدی رفته ها ، دختر کلفتی به نام &#8221; زینب &#8221; است که می پندارد یکی از دو کارگری که برای تعمیر ناودان خانه آمده اند ، در شیروانی خانه پنهان شده و برای دزدی یا آسیب رساندن به اعضای خانه یا او ، شبانه از پنهانگاه خود بیرون خواهد آمد . &#8221; زینب &#8221; در این داستان ، تبلور هراس ، بدبختی و مظلومیت است . اگر ترس از تاریکی را بر صداهای وحشت انگیز باد و هراس از آمدن دزد ، تنهایی و بی پناهی او بیفزاییم ، می توانیم تصویر شفاف تری از درون ناآرام او داشته باشیم . به بخش دوم این عبارت دقت کنیم که تازگی دارد و چنین تصویری از باد و طوفان تا کنون نخوانده ایم :</p>
<p style="text-align: justify;">&#8220;بیرون ، باد غوغا از سرگرفته بود ؛ مثل این که بخواهد خانه ها را از جا بردارد . همه ی صداهای دنیا پشت در خانه ی او توی هم پیچ می خوردند و دور یکدیگر می گردیدند &#8221; ( گلستان ۱۷ ) .</p>
<p style="text-align: justify;">اینک به این عبارت دقت کنیم که &#8221; زینب &#8221; در حال اندیشیدن به خویش است :</p>
<p style="text-align: justify;">&#8220;مرغ حق از درخت های نزدیک بال گرفته و از میان آسمان و تکه های ابر غرقه ی مهتاب ، سوی دوردستِ پراسرار پر زده بود . سایه ها نیز بر جای مانده بودند و او همچنان به نردبان فرسوده و مستعمل ، به زندگی مکیده و در راه دیگران تباه و ساییده شده ی خویش و به سایه های بی رفتار ، به رنج ها و ندانستنی های خویش ، به آنچه که از وجودش کنده شده و در کنار وجودش نقش زمین شده بود ، نگاه می کرد &#8221; (ص۲۰) .</p>
<p style="text-align: justify;">اسنادهای مجازی ای چون &#8221; مکیده &#8221; و &#8221; ساییده &#8221; شدن زندگی ، &#8221; سایه های بی رفتار &#8221; و نگاه کردن به آنچه از وی &#8221; کنده &#8221; و &#8221; نقش زمین &#8221; شده ، تازگی دارد . اینک به این عبارت دقت کنیم که چگونه در آن سوی تعبیرات تازه ، ذهنیتی بدیع و تجربی هست . &#8221; زینب &#8221; می خواهد بخوابد اما هراس از آمدن دزد ، او را بیدار نگه داشته است :</p>
<p style="text-align: justify;">&#8220;به لحاف خویش نظر افکند : سربی رنگ ، چرک ، با لبه های سربی رنگ تر ، چرک تر . بعد خودش را می دید که هفته ای دوبار ملافه ی دیگران را می شوید . سال های گذشته اش پشت سرِ هم ایستاده بودند . همه محو . همه بی ملافه و یک لحاف چرک و چَلم روی همه کشیده شده بود &#8221; (ص۲۵) .</p>
<p style="text-align: justify;">ساختن و اسناد صفت سنجشی برتر &#8221; سربی رنگ تر &#8221; به لبه های لحاف ، اسناد &#8221; ایستادن پشت سرِ هم &#8221; به &#8221; سالیان عمر شخصیت &#8221; ، اِسناد &#8221; بی ملافگی &#8221; به &#8221; سالیان عمر &#8221; و &#8221; کشیده شدن لحاف چرک &#8221; روی &#8221; گذشته ی او &#8221; از جمله اسنادهای مجازی است که تنها یک نویسنده ی سنت ستیز و کلیشه شکن می تواند به کار برد . این داستان ، سرشار از چنین هنجارشکنی هایی است و می توان نمونه های دیگری نیز آورد که نوشته را به درازا می کشد . با این همه ، نباید پنهان کرد که هر نویسنده ی کلیشه شکن و نوپردازی در کشاکش خود با آنچه سنتی است ، کوتاهی هایی نیز خواهد داشت ؛ با وجود این ، این گونه ناهمواری ها طبیعی است . همین کوتاهی ها و خطاهای اندک است که برخی خوانندگان را گمراه ساخته ، حکم به غیرهنری بودن کل اثر داده اند . خواننده ای از سرِ شتابزدگی نوشته است :</p>
<p style="text-align: justify;">&#8220;بیش تر این داستان های کوتاه ، تمرین و سیاه مشقی بیش نیست ؛ غیر از داستان آذر ، ماه آخر پاییز که استثنائا ً داستان خوبی است و اشکالات زبانی و تکنیکی دیگر داستان ها را ندارد &#8221; ( قاف) .</p>
<p style="text-align: justify;">&#8220;کلیشه شکنی &#8221; در این داستان ، نمودهای دیگری نیز دارد . یکی از نمودها ، بی باوری نویسنده به&#8221; تیپ سازی &#8221; است . در رئالیسم سنتی ، نویسنده گرایش آشکاری به خلق شخصیت هایی دارد که تلفیقی از خصلت های &#8221; عام &#8221; و در عین حال &#8221; خاص &#8221; باشند . هیچ یک از شخصیت های داستان &#8221; گلستان &#8221; خصلت های تیپیک ندارند . &#8221; زینب &#8221; با آن که در خانه ی اغیار &#8221; کلفتی &#8221; می کند ، ضرورتا ً از &#8221; آقا &#8221; و &#8221; خانم &#8221; خود ناخشنود نیست و به هنگام داوری در رفتار آنان با خود می گوید : &#8221; این ها باهات خوبن &#8221; (۲۵) . در حالی که معمولا ً &#8221; کلفت ها &#8221; همیشه دو قورت و نیمشان باقی است . با آن که یک بار از این دو کتک خورده است ، در شکسته شدن قوری قشنگ ، &#8221; خودش &#8221; را مقصر می داند و خود را به خاطر خطایی که کرده ، سرزنش می کند : &#8221; می خواستی بد کار نکنی . می خواستی نشکنیش &#8221; (۲۶) . &#8221; آقا &#8221; و &#8221; خانم &#8221; نیز رفتاری دلسوزانه با او دارند و صرفا ً به این دلیل که نان او را می دهند ، مثل اربابان در داستان های سنتی ضرورتا ً بدجنس نیستند و به او در ترسش از دزد ، حق داده ، بر او رحمت می برند . یک بار &#8221; آقا &#8221; می گوید : &#8221; خوب می ترسه بدبخت . &#8221; یا &#8221; شاید هم راست بگه &#8221; (۱۵) . و این ، در حالی است که در داستان های رئالیستی ضعیف ، معمولا ً &#8221; آقا &#8221; ها و &#8221; ارباب &#8221; ها ذاتا ً ظالم و بدذات معرفی می شوند . در این داستان برعکس ، یک بار هم &#8221; خانم &#8221; از شوهر می خواهد تا او را پیش صاحب خانه برده ، از نگرانی دورش کند :</p>
<p style="text-align: justify;">&#8220;بلند شو ببرش پایین از صاحب خونه بپرس نردبون چطور شده ؟ &#8221; (همان)</p>
<p style="text-align: justify;">گونه ی دیگر &#8221; کلیشه شکنی &#8221; در پایان بندی ناگهانی ، مبهم و پرسش برانگیز داستان است . این شگرد روایی در ادبیات داستانی ما ، بی پیشینه است و به احتمال زیاد نتیجه ی آشنایی نویسنده با ادبیات داستانی آمریکا به ویژه پایان بندی غافلگیرکننده داستان های کوتاه &#8221; او ، هِنری &#8221; ۱ است . مثلا ً در آخرین برگ ۲ خواننده در آغاز داستان انتظار دارد که &#8221; جانسی &#8221; ۳ ـ که به سینه پهلو مبتلاست ـ بمیرد اما در پایان ، آقای &#8221; برمان &#8221; ۴ می میرد اما &#8221; جانسی &#8221; زنده می ماند . او با نقاشی کردن &#8221; آخرین برگ &#8221; به زنده ماندن &#8221; جانسی &#8221; کمک می کند ( نیازی ۱۵۸ ) .</p>
<p style="text-align: justify;">در داستان مورد بررسی ما ، در حالی که صداهایی مشکوک از شیروانی به گوش زن و شوهر رسیده ، چرا دزد جوان از پایین با نردبان بالا آمده ؟ آیا به واقع هدف مرد جوان ، دزدیدن داشته های صاحب خانه و مستأجران است یا نسبت به دو کلفت ، نیتی در سر دارد ؟ و اگر چنین است ، کدام را برگزیده ؟ آیا ممکن است &#8221; سکینه &#8221; با خندیدن های خود ، دزد را به طمع انداخته باشد یا خنده ی او ، به طعن و طنز بوده است ؟ آیا عنوان به دزدی رفته ها مجازاً به علاقه ی &#8221; ما سیکون &#8221; به کسانی اشاره دارد که قرار است مورد سرقت قرار گیرند یا برعکس قرار است &#8221; کلفت &#8221; ها مورد دستبرد واقع شوند ؟ آیا این عنوان به &#8221; زینب &#8221; اشاره ندارد که یک بار مورد سوء قصد پسر ارباب قرار گرفته و اینک دیگربار سوژه ، قرار گرفته است ؟ آیا &#8221; به دزدی رفته ها &#8221; به معنی کسانی است که به دزدی رفته اند .</p>
<p style="text-align: justify;">در برخورد نویسنده با &#8221; زاویه ی دید &#8221; هم گونه ای کلیشه شکنی هست . او هیچ گاه خود به نقل پندار ، گفتار و کردار کسان داستان نمی پردازد . نقش او اندک و محدود به پیوند میان رخدادها و توصیف بیرونی داستان است و ترجیح می دهد که قول و فعل شخصیت ها را به خود آنان واگذارد و از هر گونه داوری در کار آنان ، خودداری کند . به نظر می رسد که چنین شگردی از حرفه ی عکاسی او متأثر باشد ، زیرا عکاس ، جز انتخاب زاویه ی دید محیط ، کاری ندارد . گفت و شنودهای شخصیت ها با خود و دیگران و کنش های آنان به اشاره ی عکاس گفته یا انجام نمی شود . عکاس برخلاف نقاش ، بیرون و موضوع کار خود را دستکاری نمی کند و جنبه ی عینی کارش ، از داوری خالق آن ایمن می ماند . خواننده آنچه را از وصف ظاهر و باطن کسان داستان هست ، از رهگذر دید و قول و داوری دیگر شخصیت ها می خواند . غیبت راوی یا حضور اندک و گهگاهی او ، به دوربین مخفی شباهت دارد که کسان داستان آن را نمی بینند اما پیوسته با آنان حرکت می کند و عکس می گیرد . به عنوان نمونه به این عبارت دقت کنیم که همه چیز در ذهن &#8221; خانم &#8221; خانه می گذرد و از رهگذر اوست که خواننده با دزد احتمالی ، فضاسازی ، کسان داستان و داوری در موردشان آشنا می شود :</p>
<p style="text-align: justify;">&#8220;در اندیشه اش می دید : دو نفر نردبان را بالا می آورند . یکی سرِ نردبان را گرفته و یکی هم دنبال آن را . یکی از آن ها با صورت آفتاب خورده . . . چهل ساله است ؟ پنجاه ساله است ؟ با کلاه نمدی چرکین . همچو که در خم پله نردبان را چرخ دادند ، بالا آمدند . به او سلام می کنند . دیگری جوان است . بیست سال دارد ؟ اوه ، چه پاره پوره ! با وصله های ناجور روی شلوارش . . . علی می گه صاحب خونه گفته یکی . صاحب خونه غلط می کنه . یکی ؟ دو نفر . آها چراغ را خاموش کرد . بدبخت خسته س . یکی ؟ دو نفر . خودم دیدم دو نفر . پیره مرد نفس می زند و پایین می رود . . . لابد اون هم دستش توی این کاره . . . چه موش مرده ! چرا من نفهمیدم ؟ چرا همون وقت نفهمیدم ؟ پس اون یکی دیگه ؟ . . . اوه ! قلدر پاره پوره . وصله های روی شلوارش و روی نیم تنه اش . اون کجاس ؟ و بعد ترسان و بلند ، شوهر خود را صدا زد : علی ، علی&#8221; (۲۲ـ۲۱) .</p>
<p style="text-align: justify;">پیداست که نویسنده از سرِ آگاهی به سنت شکنی در هنجارهای داستان نویسی پرداخته است . آنچه در آن بی گمان باید بود ، باور نویسنده به &#8221; تجربه ی فردی &#8221; او در نوشتن در همان نخستین داستانی است که خلق کرده . او در مصاحبه ای با &#8221; مسعود بهنود &#8221; در لندن ، به مدرنیسم و بی اعتنایی خویش به داوری دیگران در کار هنری خود اشاره ای آشکار دارد :</p>
<p style="text-align: justify;">&#8221; من تمام این چیزایی که نوشتم . . . برای خودم بود . اگر خودمو راضی می کردم ، کافی بود . برای این که فلان کس راضی بشه ، این کارو ۱٫ O &#8216; Henry 2. The Last Leaf 3. Johnsy 4. Behrman نمی کردم &#8221; (گلستان) .</p>
<h1 style="text-align: justify;"><span id="2._.D8.AF.D8.A7.D8.B3.D8.AA.D8.A7.D9.86_.D9.85.D8.AF.D8.B1.D9.86.D8.8C_.D8.AF.DB.8C.D8.AF.DB.8C_.D8.AA.D8.B5.D9.88.DB.8C.D8.B1.DB.8C_.D8.AF.D8.A7.D8.B1.D8.AF:" class="mw-headline">۲٫ داستان مدرن، دیدی تصویری دارد:</span></h1>
<p style="text-align: justify;">معمــولا ً نویسندگانی که افـزون بر هنر نویسندگی ، از صناعتی دیگر برخوردارند ، توانایی های بیش تری در خلق اثر هنری دارند . چنان که گفته ایم ، &#8221; گلستان &#8221; شیفته ی عکاسی بوده و سال ها به عنوان عکاس مطبوعات با حزب همکاری داشته است . او ده سال بعد از انتشار نخستین مجموعه داستان خود در ۱۳۳۶، &#8221; استودیو گلستان &#8221; را تأسیس و برای یکی از سازمان های وابسته به شرکت نفت ، فیلم مستند تهیه می کند . تجربه ی سینمایی به او در ترسیم دقیق تر و هنری تر شخصیت ها ، صحنه ها و فضاسازی کمک می کند . خود در مصاحبه ای با &#8221; قاسم هاشمی نژاد &#8221; و در کتاب گفته ها می گوید :</p>
<p style="text-align: justify;">&#8220;سینما وسیله ی بهتر و کامل تری است برای بیان و برای سازندگی تا نوشته . فضا و دنیایی که سینما به وجود بیاورد ، جامع تر و &#8221; ابژکتیو &#8221; تر است تا فضا و دنیای نوشته &#8221; ( گلستان ۳۰۶) .</p>
<p style="text-align: justify;">داستان مورد بررسی هرچند به هنگامی نوشته شده که شاید نویسنده تجربه ی سینمایی زیادی نداشته ، بی گمان عکاس چیره دستی بوده است . آنچه در آن تردید نمی توان داشت ، استعداد هنری خاص &#8221; گلستان &#8221; در تصویری نوشتن اوست . &#8221; عابدینی &#8221; به &#8221; تصویری نویسی &#8221; نویسنده اشاره ای دارد :</p>
<p style="text-align: justify;">&#8220;گلستان ، خاطرات و یادها را گزارش نمی کند ؛ بلکه به شیوه ای سینمایی آن ها را بازآفرینی می کند و تجسم می بخشد . این امر از قدرت دید تصویری نویسنده خبر می دهد که در میان همنسلانش کم تر نظیر دارد &#8221; (عابدینی ۱۸۴ ) .</p>
<p style="text-align: justify;">&#8220;زینب&#8221; می خواهد از طبقه ی سوم به حیاط آمده ، در را به روی &#8221; آقا &#8221; ی خود باز کند اما تاریکی و ترس از این که نکند ناگهان با دزد برخورد کند ، او را به شتاب وامی دارد . نویسنده برای این که هراس بیش از اندازه و شتاب او را برای بازکردن در ترسیم کند ، در دو مورد به تصویرسازی روی می آورد :</p>
<p style="text-align: justify;">&#8220;خود را به راهرو رساند . یک لنگه ی کفشش را روی مهتابی جا گذاشته بود . به نرده های چوبی پلکان تکیه کرد . لنگه ی دیگر کفشش را درآورد و از پله ها پایین رفت &#8221; (۱۱) .</p>
<p style="text-align: justify;">اکنون او در را برای &#8221; آقا &#8221; باز کرده می خواهد در را ببندد ؛ اما اصرار دارد این کار را به شتاب انجام دهد . نتیجه ی طبیعی این هراس و شتاب ، ناتمامی و دوباره کاری است :</p>
<p style="text-align: justify;">&#8220;اون جاس . پدرسگ ! خیر از جوونیت نبینی . و در را سخت بر هم کوفت . در بر هم که خورد ، بسته نشد و او که خود را از پله ها بالا می کشاند ، ناگزیر بازگشت . به بیرون نگاه نمی کرد . قلبش سخت می تپید . پلک های خود را روی هم زور مــی داد . در را آهسته بر هم گذاشت و فشر داد . چفت صدا کرد . در بسته شده بود &#8221; (۱۲) .</p>
<p style="text-align: justify;">&#8220;زینب&#8221; می کوشد &#8221; آقا &#8221; و &#8221; خانم &#8221; خود را متقاعد کند که یکی از دزدها خود را در شیروانی سقف خانه پنهان کرده اما آن دو حالت انکار دارند . کلفت ِ خانه از روی درماندگی چشم های خود را روی قالی می دوزد . اکنون نویسنده می کوشد از راه تصویرسازی ، وحشت او را بهتر ترسیم کند :</p>
<p style="text-align: justify;">&#8220;زینب چشم هایش را پایین دوخت . در حاشیه ی قالی ، دو خط موازی با لبه های سرخ کشیده شده بود . مارپیچ ها و شکل های بی قواره ، یک تصویر آبی رنگ مثل چند دُم ِ عقرب پهلوی هم چیده شده با خال های قرمز ، میان این دو خط موازی را پر می کردند . باد از لای در ناله می کرد . عوعو دورافتاده ی سگ و صدای محکم و توخالی برخورد سم اسب ها روی اسفالت ، دور و نزدیک می شدند &#8221; (۱۵) .</p>
<p style="text-align: justify;">رنگ قرمز ، نقش مار و عقرب به اعتبار دیداری ، و صدای باد و زوزه ی سگ به عنوان نشانه های شنیداری برای بیان وحشت ، به نوشته ارزش تصویری ـ شنیداری و در نهایت &#8221; دراماتیک &#8221; می بخشد .</p>
<h1 style="text-align: justify;"><span id="3._.D8.AF.D8.A7.D8.B3.D8.AA.D8.A7.D9.86_.D9.85.D8.AF.D8.B1.D9.86_.D8.8C_.D8.AB.D8.A8.D8.AA_.D8.AD.D8.B1.DA.A9.D8.A7.D8.AA_.D8.B0.D9.87.D9.86.DB.8C_.D8.A7.D8.B3.D8.AA:" class="mw-headline">۳٫ داستان مدرن ، ثبت حرکات ذهنی است:</span></h1>
<p style="text-align: justify;">&#8221; ویرجینیا وولف &#8221; ۱ ، از پیشـــروان داستان مـــدرن انگلســتان ، بر رئالیست هایی چون &#8221; بِنِت &#8221; ۲ ، &#8221; گالزورثی &#8221; ۳ و &#8221; وِلز &#8221; ۴ خرده می گیرد که نوشته هایشان جسمانی ، مادّی و عینی است و به سویه های ذهنی ، معنوی و درونی کسان داستان اعتنا ندارند و به همین دلیل آنان را &#8221; ماتریالیست &#8221; می داند . او نویسندگانی چون &#8221; هاردی &#8221; ۵ ، &#8221; کنراد &#8221; ۶ و &#8221; هادسن &#8221; ۷ را از این زمره می شمارد و می نویسد :</p>
<p style="text-align: justify;">&#8220;این سه نویسنده ماتریالیست اند . آنان ، ما را مأیوس کردند ، چون به جسم پرداختند نه به روح و این احساس را پیدا می کنیم که داستان انگلیسی ، هرچه زودتر و با نهایت احترام به آن ها پشت می کند [ آنان را از یاد می برد ] و به راه می افتد و این به نفعش است، حتی اگر به سمت بیابان برود &#8221; ( هاوثورن ۱۲۴ ) .</p>
<p style="text-align: justify;">آنان که منشأ تحول چشمگیری در ادبیات داستانی بوده اند ، همان هایی هستند که با اشراف بر زبان یا زبان و ادبیات انگلیسی و فرانسوی توانسته اند بر میراث ادبی ، فرهنگی و روشنفکری غرب دست یابند . &#8221; هدایت &#8221; ، &#8221; گلستان &#8221; ، &#8221; صادقی &#8221; و تا اندازه ای &#8221; بزرگ علوی &#8221; از این شمار بوده اند . خانواده ی &#8221; ابراهیم گلستان &#8221; نیز از این زمره اند . &#8221; ابراهیم گلستان &#8221; نخستین مترجم برخی از داستان های &#8221; همینگوی &#8221; ۸ در ایران است که زندگی خوش و کوتاه فرانسیس مکومبر ۹ (۱۳۲۹) و کشتی شکسته ها ۱۰ نوشته ی &#8221; استفن کرین &#8221; ۱۱ از آن جمله اند . تأثیر زبان و نگاه مدرنیستی &#8221; همینگوی &#8221; بر &#8221; گلستان &#8221; ـ هرچند در داستان مورد بررسی ما چندان مشهود نیست ـ غیرقابل تردید است و ما از آن خواهیم گفت . نکته ی جالب توجه این است که به نوشته ی &#8221; جلال آل احمد &#8221; ، &#8221; حزب توده ی ایران &#8221; این نویسنده ، مترجم و عکاس را تنها به دلیل مطالعه ی روزنامه های انگلیسی زبان ، از حوزه های حزبی در شمال کشور اخراج کرده است ، و ای کاش زودتر این کار را کرده بود ! ( آل احمد ۳۲) .</p>
<p style="text-align: justify;">&#8221; گلستان &#8221; به شیوه های تازه می کوشد به ُنه توی ذهن &#8221; زینب &#8221; رسوخ کرده ذهنیات آشفته ، گریزپا ، متناقض و هراس پیوسته او را ترسیم ، عینی و ملموس کند . &#8221; زینب &#8221; روی یک جعبه ی چوبی در مطبخ نشسته و در ذهنیات خود فرورفته است . بخشی را می آوریم :</p>
<p style="text-align: justify;">&#8220;در اندیشه اش این بود که کارگر جوان از پله ها پایین می آید با موهای سیاه روی پیشانی ول شده و چشم های سرخ . اون یکیش را خودم دیدم رفت. ناجنس سکینه هم بهش خندید . پتیاره . به دزد هم می خنده ؛ به خاکروبه ای هم می خنده ؛ به تلمبه ای هم می خنده ؛ به سپور هم می خنده . . . لابد رفت کشیک بکشه . لابد رفته توی سایه ی درخت ها قایم شده . ببین چه خبره ! بترکی ! می خوام نداشته باشی ! همین جور از تابستون تا حالا می ذاره رو هم . جهود سگ ! من خودم دیدم یکیشون رفت . سکینه ی پتیاره ! یکی بیش تر نیس . . . توی سایه ی درخت ها داره کشیک می کشه تا نصف شب . . . وای ! &#8221; (۱۰ـ۹)</p>
<p style="text-align: justify;">تداخل ذهنیات ، درک آنچه را &#8221; زینب &#8221; می گوید ، دشوار می کند ؛ با این همه ، با پیشروی خواننده در مسیر داستان ، گره ها باز و نقاط کور و تیره ، روشن می شود . اینک می توان ساز و کار ذهنیات وی را منظم و قانونمند ساخت :</p>
<ul style="text-align: justify;">
<li>وحشت دختر بیش تر به خاطر کارگر جوان و با نگاهی آتشین و شهوی است که به نظر &#8221; زینب &#8221; پس از اتمام کار از خانه بیرون نرفته و در جایی پنهان شده است تا در فرصت مناسب برای دزدی یا دستبرد به وی از مخفیگاه بیرون آید .</li>
</ul>
<p style="text-align: justify;">۱٫V. Woolf 2.Bennett 3.Galsorthy 4.Wells 5.Hardy 6. Conrad 7. Hudson 8. Hemingway 9. The Short Happy Life of Francis Macomber 10.The Open Boat 11. Stephen Crane</p>
<ul style="text-align: justify;">
<li>تحقیر &#8221; سکینه &#8221; کلفت خانه ی طبقه ی دوم ، که به همه ی مردان اعم از سپور ، تلمبه زن و دزد می خندد و مسخره شان می کند .</li>
<li>ذهن &#8221; زینب &#8221; دیگربار متوجه همان دزد جوان می شود که مایه ی وحشت اوست اما در ورای هراس از وی ، دوست دارد به او بیندیشد .</li>
<li>&#8220;زینب &#8221; از &#8221; سکینه &#8221; نفرت دارد ، زیرا خنده هایش به این و آن همانند خنده های تمسخرانگیز دخترانی است که یک بار در مجلس عروسی &#8221; آقا &#8221; و &#8221; خانم &#8221; سابقش در انباری خانه بوده و پسر ارباب به سروقتش آمده و درست در نیمه های سرخوشی ، با ورود سرزده ی دختران مزاحم ، عیشش به طیش مبدل شده و نخستین لذت جنسی وی ابتر مانده است .</li>
<li>ذهن &#8221; زینب &#8221; سپس متوجه صاحب خانه ی یهودی در طبقه ی اول و همکف می شود که تا کنون دو طبقه ی دیگر ساخته تا با اجاره بهایش روزگار بگذراند و اندوخته ای فراهم آورد و &#8221; زینب &#8221; با جمله ها یا شبه جمله هایی چون &#8221; بترکی &#8221; ، &#8221; می خوام نداشته باشی &#8221; یا &#8221; جهود سگ &#8221; ، تنفر خود را از او نشان می دهد .</li>
<li>در عبارت پایانی ، ذهن &#8221; زینب &#8221; باز به کانون هراس یا دزد جـوان برمی گردد که مـــرکز ثقل داستان نیز هست .</li>
</ul>
<p style="text-align: justify;">اینک به ذهن &#8221; خانم &#8221; خانه نفوذ می کنیم که &#8221; زینب &#8221; در خانه ی او کار می کند . او تنها در اتاق مجاور شوهر ، با خود خلوتی دارد :</p>
<p style="text-align: justify;">&#8220;هیجده تومن و سه تومن و چهار هزار می شه بیست و . . . باقی می مونه سی و هشت. . . نه ، بیست و هشت تومن . . . خوب تا سه روز دیگه می مونه . امروز هم بیست و یکم بود . نه روز دیگه پنجاه تومن می مونه و شش روز . می رسه . آه ! چرا چراغ هنوز روشنه . چرا نمی ره بخوابه ؟ اما راست می گه . . . چهل ساله است ؟ پنجاه ساله است ؟ . . . علی می گه صاحب خونه گفته یکی . صاحب خونه غلط می کنه . یکی ؟ دو نفر . آها ، چراغ رو خاموش کرد . بدبخت خسته س . یکی ؟ دو نفر . خودم دیدم . دو نفر . . . &#8221; (۲۲ـ۲۱) .</p>
<ul style="text-align: justify;">
<li>زن مشغول حساب دخل و خرج خانه است و در پایان از این که تا آخر برج ، کم و کسر نمی آورد ، خرسند است .</li>
<li>ذهن زن متوجه علت خاموش نشدن چراغ برق اتاق شوهر می شود .</li>
<li>جمله ی &#8221; اما راست می گه &#8221; اشاره به حرفی است که &#8221; زینب &#8221; در مورد مخفی شدن دزد در میان شیروانی سقف بام خانه گفته است .</li>
<li>زن به یاد می آورد که کارگران ، دو نفر بوده اند : یک پیر و یک جوان و این ادعای صاحب خانه که او یک نفر کارگر آورده است ، درست نیست . کلمه ی &#8221; غلط &#8221; غلط انداز است و تلویحا ً از ناخرسندی خود نسبت به کسی حکایت می کند که باید بخشی از درآمد شوهرش را به او بدهد .</li>
<li>زن با شوهر همدلی می کند و بر خستگی آن &#8221; بدبخت &#8221; رحمت می آورد .</li>
<li>دیگر بار زن به کارگران بنایی می اندیشد و حتم می یابد که دو نفر بوده اند . یکی را در حال رفتن دیده اما دیگری بی گمان پنهان شده است . پس دچار وحشت شده به اتاق شوهر پناه می برد .</li>
</ul>
<p style="text-align: justify;">این گونه کاویدن ذهن و ثبت رفتارهای ذهنی شخصیت ـ اگر از بوف کور بگذریم ـ در ادبیات داستانی ما سابقه ندارد .</p>
<h1 style="text-align: justify;"><span id="4._.D8.AF.D8.B1_.D8.AF.D8.A7.D8.B3.D8.AA.D8.A7.D9.86_.D9.85.D8.AF.D8.B1.D9.86_.D8.8C_.D8.A8.DB.8C.D8.B1.D9.88.D9.86_.D8.A8.D8.A7.D8.B2.D8.AA.D8.A7.D8.A8.DB.8C_.D8.A7.D8.B2_.D8.AF.D8.B1.D9.88.D9.86_.D8.B4.D8.AE.D8.B5.DB.8C.D8.AA_.D8.A7.D8.B3.D8.AA:" class="mw-headline">۴٫ در داستان مدرن ، بیرون بازتابی از درون شخصیت است:</span></h1>
<p style="text-align: justify;">&#8221; ُپل ِکله &#8221; ۱ گفته است : &#8221; هنر، مرئی و محسوس ۱٫ Paul Klee کردن نامرئی و نامحسوس است . &#8221; گاه ترسیم دقیق ذهنیات ، عواطف و احساسات شخصیت داستان آسان نیست . در این حال ، نویسنده می کوشد به یاری آنچه عینی است ، ذهنیات را ثبت و توصیف کند . چنین توصیفی البته غیر مستقیم اما سخت &#8221; تأثیرگذار &#8221; ۱ است . برای این که توصیف ، تأثیرگذار باشد ، باید دو ویژگی داشته باشد : نخست این که اشیای بیرون با احساس و عاطفه ی شخصیت داستان آغشته شود و در دومین مرحله ، توصیف عینیات چنان با جزئیات همراه باشد که در خواننده همان احساسی را برانگیزد که شخصیت داستان یا نویسنده آن را تجربه کرده است ( کین ۱۷۴ ) . به نمونه های زیر دقت کنیم :</p>
<p style="text-align: justify;">&#8220;زینب &#8221; در حالی که در رختخواب خود درازکشیده ، می اندیشد که کارگر جوان ، جایی پنهان شده تا به او آسیب برساند : &#8221; هسّن ؟ رفته ن ؟ هوه ! زهلم می ترکه . باد در بیرون فریاد برمی داشت . زینب ناگهان صدایی شنید ؛ صدایی از بیرون ، از روی مهتابی . سرش را زیر لحاف کرد اما دنیا را دیگرغوغا و فریاد پُر کرده بود . باد ، صداهای مبهم و گمشده را از ته دنیا جمع می کرد و با خود می کشاند . صدای تنهایی ، صدای وحشت ، صدای تاریکی ، صدای قطره های آب که در غار دوردست کوهسار فروچکد و مخلوق نیمه حیوانی را برماند ؛ صدای رعدی که درختان برق زده را بلرزاند و گله های انسانی را درهم انگیزد . صدای درنده ای که زیر آسمان ابرگرفته و تیره ی شب درپیچد و آفریده ی ترسیده ای را بگریزاند . همه را باد از سینه ی اعصار گذشته می کند و با خود می کشاند . گویی سپاه گورکن ها با هم کلنگ بر زمین می کوبند ؛ همچنان که هرچه مار و عقرب در دنیاست ، به عربده درآمده باشند ؛ سم هزار اسب تکاور روی جاده های سخت گردنه ها کوبیده می شد و در دل سنگستان های وحشی غریو می افکند . صدا ، زندگی او را مکید . بی اختیار سرش را از زیر لحاف بیرون آورد . دندان هایش را که از روی لب برداشت ، خون تند راه افتاد . به پنجره ای که روی مهتابی باز می شد ، ناچار نگاه افکند . می شنید که گورکن ها کلنگ بر کاسه ی سرش می کوبند تا مرده ها را در کله اش خاک کنند . در نور ماه ، پشت پنجره ، هیکلی روی نردبان بود . زینب از رختخواب بیرون جست و سوی در دوید ؛ مثل این که باران ِ مرده های در کفن پیچیده از بالای گلدسته ها ، روی سرش می ریزد . کفن مرده ها توی دست پایش گیر می کرد . نعره زنان در را بازکرد و خود را بیرون ، توی راهرو انداخت &#8221; (۲۹ـ ۲۸) .</p>
<ul style="text-align: justify;">
<li>در این نوشته ، نویسنده از رهگذر توصیف جزئی ، عاطفی و تأثیرگذار عین می خواهد ، هراس قلبی شخصیت را بازنمایی کند . فروبردن سر زیر لحاف در حالی که زینب به راستی صدایی از بیرون شنیده ، نخستین بازتاب حرکتی و بی سود شخصیت و گونه ای پنهان کردن خویش است .</li>
<li>برای تأثیرگذاری بیش تر ، نویسنده گاه صدای باد را به صدای رعدی که مایه ی هراس مردم شود مانند کرده ، و زمانی ، به صدای درندگان و صدای کلنگ زدن سپاه مردگان بر زمین ؛ یعنی همه ی مشبه به هایی که هر آدم معمولی را می ترساند .</li>
<li>هراس ، چندان است که شخصیت لب را فرومی گزد و آن را خونین می کند و این خود ، باز ، گونه ای تصویری کردن بازتاب زیست شناختی ترس به عنوان نوعی عاطفه است .</li>
<li>اغراق گاه به اوج خود فرامی رود . باد گویی تمام صداهای هراسناک تمام طول تاریخ را گردآورده بر سرِ شخصیت آوار می کند .</li>
<li>نویسنده گاه از گونه ای &#8221; موسیقی کناری &#8221; به صورت &#8221; سجع &#8221; سود می جوید و واج های &#8221; ـَـ د &#8221; را در پایان جمله ها مکرر می کند تا بر تأثیر عاطفی و دیداری ـ شنیداری توصیف خود بیفزاید.</li>
</ul>
<p style="text-align: justify;">اینک به توصیف کوتاه دیگری اشاره کنیم . همه ی نگرانی &#8221; زینب &#8221; از این است که فکر می کند کارگران ، نردبان را ۱٫ Impressive به بالای شیروانی منتقل کرده اند تا در فرصت مناسب با آن پایین بیایند . اینک او خود نردبان کوتاه را کنار دیوار دیده و اندکی احساس آرامش کرده است . با از میان رفتن عامل ترس و رفتن وی به اتاق ، طبیعت نیز آرام می شود :</p>
<p style="text-align: justify;">&#8220;ماه روی خانه های اطراف ، روی برگ های درختان و میان گنبد سرد آسمان نور می افشاند . همه چیز آرام گرفته بود . همه چیز خاموش و بی حرکت شده بود . مرغ حق از درخت های نزدیک بال گرفته و از میان آسمان و تکه های ابر غرقه ی ماهتاب ، سوی دوردست پر اسرار پر زده بود . سایه ها نیز بر جای خویش مانده بودند &#8221; (۲۰ـ۱۹) .</p>
<h1 style="text-align: justify;"><span id="5._.D9.87.D9.85.D8.A7.D9.87.D9.86.DA.AF.DB.8C_.D9.85.DB.8C.D8.A7.D9.86_.D8.B3.D8.A7.D8.AE.D8.AA.D9.85.D8.A7.D9.86_.D8.AF.D8.A7.D8.B3.D8.AA.D8.A7.D9.86_.D9.85.D8.AF.D8.B1.D9.86_.D9.88_.D9.85.D8.AD.D8.AA.D9.88.D8.A7:" class="mw-headline">۵٫ هماهنگی میان ساختمان داستان مدرن و محتوا:</span></h1>
<p style="text-align: justify;">مدرنیست ها به داستان به عنـوان ساختمانـی نگاه می کنند که از یک سو باید میان همه ی اجزا با کل ساختمان از سویی و بین ساختمان و محتوا از سوی دیگر ، تناسبی وجود داشته باشد . کل ، چیزی جز اجزای متعدد نیست اما اجزا هم به نوبه خود با کل باید تناسبی داشته باشند . نقطه ی کانونی و محوری داستان ، توصیف دقیق وحشت &#8221; زینب &#8221; از نبودن نردبان و پنهان شدن یکی از کارگران در تاریکی های حیاط خانه یا در شیروانی پشت بام است . اکنون باید همه ی پندارها ، گفتارها و کردارها با همین هراس پیوندی داشته باشد . هراس &#8221; زینب &#8221; باعث می شود علت ترس خود را ـ که چیزی جز پندار غیب شدن نردبان نیست ـ به &#8221; خانم &#8221; خود بگوید :</p>
<p style="text-align: justify;">&#8220;زینب جون ، خودت دیدی که نردبون رو نبردن ؟ &#8221; (۱۲)</p>
<p style="text-align: justify;">اینک &#8221; خانم &#8221; به شوهر خود پیشنهاد می کند در باره ی نردبان از صاحب خانه سؤال کند . حال خبر غیب شدن نردبان به گوش &#8221; سکینه &#8221; هم رسیده و او را هراسان کرده است :</p>
<p style="text-align: justify;">&#8220;کلفت همسایه دیگر چیزی نگفت و رفت توی یک اتاق و در را بست &#8221; (۱۳) .</p>
<p style="text-align: justify;">حال &#8221; آقا &#8221; به سراغ صاحب خانه می رود و در باره ی نردبان از او می پرسد و او اظهار بی اطلاعی می کند :</p>
<p style="text-align: justify;">&#8220;می خواستم بپرسم که عمله ها نردبون را بردن تو ساختمون یا نه ؟ &#8221; (۱۶)</p>
<p style="text-align: justify;">جالب این که چون صاحب خانه اسم &#8221; دزد &#8221; و کارگر پنهان شده ی احتمالی را می شنود ، خود هراسان شده ، در اتاق را می بندد :</p>
<p style="text-align: justify;">&#8220;چی ؟ دزد ؟ و با شتاب در را بست &#8221; (۱۷) .</p>
<p style="text-align: justify;">می بینیم که چگونه هراس &#8221; زینب &#8221; ، خود موجی از وحشت و حرکت در کل داستان ایجاد کرده و باعث گسترش آن شده است . با مشاهده ی نردبان در کنار دیوار ، &#8221; زینب &#8221; کمی آسوده خاطر می شود اما در مقابل ، &#8221; خانم &#8221; خانه نیز با یادآوری برخورد خود با کارگران متوجه نکته ای می شود که &#8221; زینب &#8221; آن را گفته است . اینک ترس &#8221; زینب &#8221; به وی نیز سرایت می کند به گونه ای که از وحشت به اتاق همسر می گریزد و شوهر از او می پرسد :</p>
<p style="text-align: justify;">&#8221; حالا نوبت تو شده ؟ &#8221; (۲۲)</p>
<p style="text-align: justify;">لحظاتی بعد ، زن و شوهر متوجه صداهایی در سقف خانه می شوند ؛ صداهایی که باعث سر و صدای کبوتران شیروانی می شود :</p>
<p style="text-align: justify;">&#8220;صد باره که بهت گفتم صدای کفترِ تو شیروونیس &#8221; (۲۳) .</p>
<p style="text-align: justify;">اما زن استدلال می کند که کبوتران این وقت شب خوابند و سر و صدا و بی قراری آن ها به خاطر جابه جایی دزدِ پنهان شده است :</p>
<p style="text-align: justify;">&#8220;او تو شیروونیه . حتما ً این ، صدای اونه &#8221; (۲۴) .</p>
<p style="text-align: justify;">و سرانجام در آخرین سطر داستان ، &#8221; زینب &#8221; با دزد روبرو می شود :</p>
<p style="text-align: justify;">&#8220;و مرد ، شتابزده و هراسان نردبان را ترک گفت و از روی مهتابی ، توی راهرو آمد &#8221; (۲۹) .</p>
<p style="text-align: justify;">نویسنده در گفته ها ،خود به این اصل زیبایی شناختی در داستان آگاه است و در توضیح این قانونمندی در داستان های دیگر خود به نام های چرخ فلک و عشق سال های سبز می گوید :</p>
<p style="text-align: justify;">&#8220;در هر دو داستان ، نوعی هماهنگی میان ساختمان اثر با محتوای آن هست . در عشق سال های سبز این ساختمان با حرکت و سفر شکل می گیرد ؛ با سفر توی اتوبوس شروع می شود و بعد تنها با سفر در اتوبوس تمام می شود . این ، محرّک یا زمینه ی سفری می شود در یادبودها و رجوع به خاطرات &#8221; ( گلستان ۲۹۰) .</p>
<h1 style="text-align: justify;"><span id="6._.D8.AF.D8.A7.D8.B3.D8.AA.D8.A7.D9.86_.D9.85.D8.AF.D8.B1.D9.86.D8.8C_.D8.B2.D8.A8.D8.A7.D9.86.DB.8C_.D9.85.D8.AA.D8.B4.D8.AE.D8.B5_.D8.AF.D8.A7.D8.B1.D8.AF:" class="mw-headline">۶٫ داستان مدرن، زبانی متشخص دارد:</span></h1>
<p style="text-align: justify;">&#8220;گلستان &#8221; زبانی فخیم دارد ؛ با این همه، در این راه به تکلّف و تصنع آهنگ نمی کند و &#8221; حد &#8221; نگاه می دارد . تشخص زبانی تا آنجا رواست که به تأثیربخشی اثر بر خواننده کمک کند . زبان متشخص ، نمودهایی متفاوت دارد . گاه این تشخص با تکرار یک کلمه یا گروه اسمی و فعلی در سطح عبارات نمود می یابد . دکتر &#8221; رضا براهنی &#8221; چنین شگردی را ویژه ی &#8221; گرترود استاین &#8221; ۱ می داند و اعتقاد دارد گه &#8221; گلستان &#8221; در این زمینه از او الهام گرفته است:</p>
<p style="text-align: justify;">&#8220;این نثر را باید گلستان از همینگوی و شاید از استاد همینگوی یعنی گرترود استاین آموخته باشد و در نثر گلستان ، سطرهایی به تقلید The rose is a rose is a rose ( گل ، یک گل است ؛ یک گل است ) از گرترود استاین فراوان می توان پیدا کرد و البته اصولا ً تکرار افعال یکی از کارهایی است که گرترود استاین و همینگوی باب کرده اند و ریتم نثرشان زاییده ی این قبیل تکرارها ، به ویژه تکرار کلمات تک هجایی است &#8221; ( براهنی ۴۷۸ ) .</p>
<p style="text-align: justify;">به تکـرار فعل کمکی &#8221; بودند &#8221; در عبارت زیر دقت کنیم که به نثر خصلت مـــوسیقیی کناری از نوع &#8221; ردیف شعری &#8221; بخشیده است :</p>
<p style="text-align: justify;">&#8220;اکنون به خاطر می آورد که در همان لحظه دخترهای مهمان بالا آمده بودند و هنگامی که پسر ارباب و او را در اتاق دیده بودند ، زده بودند زیر خنده . خوشی خواسته و ناخواسته ی او را گرفته بودند و مسخره اش کرده بودند &#8221; (۲۷) .</p>
<p style="text-align: justify;">گاه تشخص زبانی از راه موسیقی معنوی یا آرایه های معنوی از نوع &#8221; تشخیص &#8221; ۲ یعنی شخصیت انسانی بخشیدن به اشیای بی جان و آرایه ی معنوی &#8221; حس آمیزی &#8221; ۳ و &#8221; تضاد &#8221; ۴ ممکن می شود ، مانند :</p>
<p style="text-align: justify;">&#8220;نگاهش به خیابان افتاد . خیابان زیر سایه ی انبوه درخت ها دراز کشیده بود . ماه روی برگ های سبز نور می پاشید . چرخ خاکروبه کش ِ کنار جوی آب ، زیر روشنی سبکی ـ که از ورای برگ ها می رسید ـ دیده می شد . پیاده رو آن سوی خیابان در تاریکی سنگین گم شده بود&#8221; (۱۲ـ۱۱) .</p>
<p style="text-align: justify;">در همین عبارت کوتاه ، صامت تکریری &#8221; ر &#8221; هفده بار تکرار شده و نویسنده به گونه ای طبیعی از آرایه ی لفظی &#8221; همحروفی &#8221; ۵ ( ک ، گ ، ن ) نیز سود جسته است. &lt;‌‌ref‌&gt;تست&lt;‌‌/r‌ef&gt;</p>
<p style="text-align: justify;">۱٫Gertrude Stein 2. Personification 3. Synaesthesia 4 . Contraposition 5. Alliteration</p>
<h1 style="text-align: justify;"><span id=".D9.BE.D8.A7.D9.86.D9.88.DB.8C.D8.B3" class="mw-headline">پانویس</span></h1>
<p style="text-align: justify;">الگو:پانویس</p>
<h1 style="text-align: justify;"><span id=".D9.85.D9.86.D8.A7.D8.A8.D8.B9_:" class="mw-headline">منابع :</span></h1>
<ul>
<li style="text-align: justify;">آل احمد ، جلال . یک چاه و دو چاله و مثلا ً شرح احوالات . تهران : انتشارات فردوس ، ۱۳۷۶٫</li>
<li style="text-align: justify;">براهنی ، رضا . قصه نویسی . تهران : نشر نو ، چاپ سوم ، ۱۳۶۲٫</li>
<li style="text-align: justify;">تندرو صالح ، شاهرخ . گفتمان سکوت : پیرامون مسائل عمومی ادبیات داستانی پس از انقلاب . تهران : انتشارات شفیعی ، ۱۳۷۹ .</li>
<li style="text-align: justify;">عابدینی ، حسن . صد سال داستان نویسی در ایران . تهران : تندر ، ۱۳۶۶ .</li>
<li style="text-align: justify;">قاف : پایگاه خبری ـ تحلیلی ادبیات و هنر ، مقاله ی نقدی بر &#8221; آذر ، ماه آخر پاییز ابراهیم گلستان ، ۲۵/۸/۸۶ .</li>
<li style="text-align: justify;">گلستان ، ابراهیم . آذر ، ماه آخر پاییز . تهران : نشر بازتاب نگار ، چاپ سوم ، ۱۳۸۷٫</li>
<li style="text-align: justify;">گفته ها . تهران : نشر ویدا ، چاپ دوم ، ۱۳۷۷٫</li>
<li style="text-align: justify;">محدثه . طنین آبی کاشی : ما ، سینما ، داستان و اصفهان ، ۲۳ تیرماه ۱۳۸۵ .</li>
<li style="text-align: justify;">متین ، پیمان ( مترجم ) . ادبیات داستانی در ایران زمین . از سری مقالات دانشنامۀ ایرانیکا ، زیر نظر احسان یارشاطر ، با مقدمه ی ابراهیم یونسی ، تهران : امیرکبیر ، ۱۳۸۲ .</li>
<li style="text-align: justify;">میرصادقی ، جمال . عناصر داستان . تهران : انتشارات سخن ، چاپ سوم ، ۱۳۷۶ .</li>
<li style="text-align: justify;">ویکی پدیا ( فارسی ) ، دانشنامه ی آزاد : ابراهیم گلستان .</li>
<li style="text-align: justify;">هاوثورن ، جِرِمی . پیش درآمدی بر شناخت رمان . ترجمه ی شاپور بهیان . اصفهان : انتشارات نقش خورشید ، ۱۳۸۰٫ مقاله ی داستان مدرن نوشته ی &#8221; وولف &#8221; در اصل کتاب &#8221; هاوثورن &#8221; نیست و مترجم ، آن را به عنوان افزوده ای بر کتاب آورده است .</li>
<li style="text-align: justify;">Agrell , Beata , Weired Realism and the Modernist Short Story : The Case of Tage Aurell , cited in European and Nordic Modernisms .( Eds.) Mats Jansson ; Jakob Lothe ; Hannu Riikonen . Norvik Press , 2004 .</li>
<li style="text-align: justify;">Golestan , Ibrahim . Redirected From Persian in Texas , Ibrahim Golestan , Interview by Masoud Behnoud for BBC. Part 1.</li>
<li style="text-align: justify;">Kane ,Thomas S. &amp; Peters Leonard J. , Writing Prose : Techniques and Purposes . Third Edition , New York , Oxford University Press , 1969 .</li>
<li style="text-align: justify;">Niazi , Nozar ; Gautam , Rama . How to Study Literature : Stylistic &amp; Pragmatic Approaches . Tehran : Rahnama Press , 2007 .</li>
</ul>
<p>نوشته <a href="https://sayf.ir/gabcrw/">گزاره های مدرنیستی در داستان کوتاه به دزدی رفته ها</a> اولین بار در <a href="https://sayf.ir">SAYF.IR</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://sayf.ir/gabcrw/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">23383</post-id>
		<media:thumbnail url="http://arttoos.ir/wp-content/uploads/2015/05/eshaghyan.jpg" />
		<media:content url="http://arttoos.ir/wp-content/uploads/2015/05/eshaghyan.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">جواد اسحاقیان</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>
