نمایش 1-10 از 70 نتیجه

قطبیدگی

۲۱ شهریور ۱۳۹۶
5

میدانی ؟ سالهاست که من هزار تکه ام . قطب های گوناگونم به جان هم افتاده اند . سایه روشن درونم به هم مـی تازند . شرق و غربم دست به یقه اند . یکپارچگی ام را برداشته ای و رفته ای . دسته های آدم ها توی سرم راه می روند …

دانلود کتاب صوتی اثرات پنهان تربیت آسیب زا

۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۶
0

دانلود کتاب صوتی اثرات پنهان تربیت آسیب زا عبدالعظیم کریمی نویسنده: عبدالعظیم کریمی راوی:زهرا انصاری پور, محبوبه موسوی راوی: محبوبه موسوی           زمان کل: ۲ ساعت و ۱۲ دقیقه تاکنون مقالات و کتاب‌های متعددی پیرامون مسائل تربیتی …

فایل صوتی: مرگ یزدگرد

۱۰ آذر ۱۳۹۵
0

آنچه می شنوید، باند کامل صدای فیلم “مرگ یزدگرد” ساخته استاد بهرام بیضایی است.
از آنجا که این فیلم، تا حدود بسیاری متکی به دیالوگ هاست، و به خاطر یادآوری ارزش و اهمیت مقوله دیالوگ نویسی در سینما و بخصوص سینمای بیضایی، باند کامل صدای این فیلم، استخراج و در اختیار دوستداران سینما قرار می گیرد.

زندگی به سبک شهریور

۳۱ شهریور ۱۳۹۵
7

زندگی به سبک شهریور “پراکنده ها” مریم شریعتی پایان شهریور ۱۳۹۵ چیزی در من گم شده است. چیزی که به آخرین ماه تابستان پیوند می خورد. چیزی که شهریورانه به دور دلم می پیچد. صدای اذان همراه آفتاب ظهر آخر …

ماه و پلنگ

۱۴ تیر ۱۳۹۵
0

هدیه سیف دات آی آر دانلود بسته صوتی ماه و پلنگ بیژن مفید پلنگ عشق به هوای گرفتن ماه است که به آسمان جست می زند؛ اما هزار هزار هزار فرسنگ مانده به ماه می افتد. دره های جهان پر …

مژده بهار آمد

۳ فروردین ۱۳۹۵
0

سلام مجید عزیز، ببخشید چون مسافرم همیشه به اینترنت دسترسی ندارم! بهار آمد ترانه سرا، آهنگساز و خواننده: ساسان نیکذات تنظیم : احسان عبایی میکس و مستر :محمدباقر زینالی مژده بهار شعر از: عزیزالله نیکذات (نیکو) آهنگساز و خواننده: ساسان …

سملک

سلمک

۲۸ دی ۱۳۹۴
1

سَلمَک‌

یک گوشه‌ای هست به‌نام سَلمَک‌…
یک جایی بین پرده‌ی چهارم و پنجم دستگاه شور.
وقتی می‌خواهی از شوربیفتی تویِ دشتی.
آن‌جا؛
درست همان لحظه،
یک مکث می‌کنی؛
یک توقف چند ثانیه‌ای بین دو پرده.
یک لحظه آواز را به جای آن‌که رها کنی توی هوا،
نگه میداری توی گلو.
می‌پیچانی،
مکث می‌کنی،
خسیس می‌شوی توی خرج کردنش.
چرا؟

ایست بازرسی

۱۹ دی ۱۳۹۴
0

داستان کوتاه
“ایست بازرسی”

سایبان سمت راننده را تنظیم کردم تا غروب آفتاب کویر بیشتر از این کلافه ام نکند.
آفتاب از بینی به پایین را می سوزاند.
یخه ام را چفت کرده بودم تا گردنم آفتاب سوز نشود.
سرباز ایست بازرسی مهریز با تابلو دستی قرمز رنگِ “ایست” متوقفم کرد.
سلام کردم، جواب نداد.
مثل فوق تخصص قلب و کارشناس ارشد جرم شناسی دست روی قلبم گذاشت.
پرسید: “چرا ترسیدی؟”


logo-samandehi