قطبیدگی

بازدیدها: 0

«سیف دات آی آر»  تقدیم می کند:

قطبیدگی

متن و اجرا: مریم شریعتی

میدانی ؟ سالهاست که من هزار تکه ام . قطب های گوناگونم به جان هم افتاده اند . سایه روشن درونم به هم مـی تازند . شرق و غربم دست به یقه اند . یکپارچگی ام را برداشته ای و رفته ای . دسته های آدم ها توی سرم راه می روند …
یادت هست آدمها را دسته بندی می کردی ؟ ” آدمها دو دسته اند ، اِ ، نه ، سه دسته اند ، بلکم چهار دسته ، بعد وقتی با خودت سر یک عدد به توافق می رسیدی و دسته ها را کنار هم می نشاندی که بررسی کنی ، با انصاف می شدی و به این نتیجه می رسیدی که :”خب حق با توست ، دسته های دیگری هم هستند که البته زیر مجموعه ی همین چند دسته ی اصلی اند ”
اصلا مگر می شود آدمها را توی جدول نشاند و دسته بندی کرد ؟ آدمها یک جا بند نمی شوند ؛ همین من یک نفر توی هزار دسته جا می گیرم ، با این حال جای دقیقم را نمی دانم ، همیشه یک تکه ام جای دیگری مانده است، درست یک جای دیگر، آدرس دقیق از من نخواه ، منظورم یک مکان جغرافیایی نیست ، فقط می دانم جایی است که اینجا نیست و پیش خودم فکر می کنم :” دسته ی دیگری هم باید باشد ”
بین خودمان بماند از صبح که برخاسته ام تیپ های زیادی را از سرگذرانده ام ؛ مهرطلب شده ام ، پرخاشگری کرده ام ، نقاب زده ام ، شعار داده ام ، کنترل گر بوده ام ، گاهی بغض داشته ام ، در این میان ، جای یک روانکاو را هم خالی کرده ام که بیاید و تشخیص بدهد من چند قطبی ام ؟به قول تو واژه ی بای پلار (bipolar ) برای من کافی نیست ، خود پلاریتی ام (polarity) اصلا با این همه آدم که در من می لولند و توی سر و کله ی هم می زنند
خاله زنک های وجودم ، کتاب به دست ها و روشنفکرهایم را می پایند و در گوش هم پچ پچ می کنند ؛ فلسفه بافی ها و خرد ورزی هایم ، سر راه شاعرانگی هایم را سد کرده اند ، والدهایم ، کودکان درونم را سؤال پیچ و سرزنش می کنند ، لات و لوت هایم تا چشمشان به یک فرهیخته و با کلاس یک گوشه ی درونم می افتد ، چشمک می زنند و تکه می اندازند ،
خودخواهی ام به پروپای بشر دوستی ام می پیچد ، سلیطه ها و هرزه های درونم به جان معصومیت هایم نق می زنند ، دیکتاتورهایم پاپی آزادیخواهی و دگراندیشی ام می شوند ، تنبلی ها ، نارضایتی ها و درجا زدن هایم ، به دنبال مقصر می گردند ، قطب های شیک و مجلسی ام چپ چپ نگاه می کنند به ساده زیستی ام ،
یک طرف معلم درونم سعی می کند شیطنت شاگردانش را تاب بیاورد ، یک گوشه هم خودشیفتگی ام مشغول سلفی گرفتن است ، زنانگی ام مثل فنر از جا در رفته ، پیچ و تاب می خورد و ناله می کند ، مادرانگی ام هم یک ور افتاده ، خسته و دل آشوب ، بی حوصلگی ام این همه را می بیند ، شانه بالا می اندازد و به راه خود می رود .
راستی ، یادم رفت بگویم این میان یکی هم هست که ادعاهای عجیبی می کند ، دم از صلح و آرامش می زند ، همه را در آغوش می گیرد و نوازش می کند ، به قول تو ” این را دیگر کجای دلم بگذارم ”
قیامتی است اینجا ، کاش بودی و دسته بندی ام می کردی ، دسته دسته آدمها می آیند و می روند ، می آیند و نمی روند …
دسته های آدمها دورنمای فریبنده ای دارند ، نزدیکتر که میروی ، فاصله ی زیادی است میان آنچه هستند و آن رنگ و لعابی که از دور پیدا بود ؛ همین دسته ی جدید ایسنتا نشین ها را ببین ! خوشبخت نماهایِ آهای مردم دیشب همسرمان یک بسته شکلات برایمان خریده ! آهای ملت ما همیشه خوشحالیم ! ببینید چقدر رستوران می رویم ! ببینید ما جانمان برای هم در می رود ! ببینید چه دندان های سفیدی داریم ! می شود ما را ببینید ؟
یا همین لایک کنندگان حرفه ای تلگرام که ناسزا هم بارشان کنی از فاز مثبت اندیشی بیرون نمی آیند و لایکت می کنند ؛ استیکربازهایی که گل و لبخند ارسال می کنند و دندان قروچه هایشان را پشت شکلک های خندان پنهان می کنند ؛
این جور آدمها بی قرارت می کنند ، از گوشی هایشان که بیرون می آیند و کنارت می نشینند ، تو ناچار می شوی پیش خودت فکر کنی : “دسته ی دیگری هم باید باشد”

اصلا کاش در همان دسته ی اهلی شدگان جا گرفته بودم ؛ دل می دادم به چند النگوی طلا و همه ی فکر و ذکرم این بود که در دورهمی بعدی با گوشواره های جدیدم “چشمان جاری ام را از حدقه دربیاورم”

یا این که بعد از تمرینات یوگا ، غرق در بوی شمع های معطر ، به طراحی ناخن هایم زل می زدم و به “حقوق حیوانات فکر می کردم”

یا اصلا چند قلاده سگ ول می کردم توی چشمانم که پاچه ی مردان را بگیرند ، آنوقت قند توی دلم آب می شد وقتی مرد فروشنده می گفت : ” این یکی شال را بردارید بانو ! با رنگ چشمانتان هماهنگ است ”

یا این که مثلا در یک فروشگاه شیک و با کلاس در لندن به دخترم چشم غره می رفتم که : ” آن کسره ی بی ریخت و قیافه را از زیر اسپینرت بردار و حواست را جمع کن که سنپ را اِسنپ تلفظ نکنی” و همه ی دغدغه ام این بود که : “چرا ما ایرانی ها به تلفظ درست کلمات انگلیسی متعهد نیستیم و مدام آبروریزی می کنیم ؟ یعنی چه که در قاعده ی آوایی زبان فارسی کلمات با واکه شروع می شوند ؟ چه حرفها ! چون در سیستم هجایی مان خوشه ی سه همخوانی نداریم ، باید آبرویمان برود و لوستر را لوستِر تلفظ کنیم ؟ مگر یک خوشه سه همخوانی چقدر خرج برمی دارد ؟ توی این مملکت این همه بودجه برای اختلاس کنار می گذارند خب یک فکری هم به حال این بینوا بکنند ؛ از دکل که گران تر نیست لابد ؟ ! والّا ! آدم توی در و همسایه آبرو دارد ” توی پرانتز ، منظور ایشان از درو همسایه ، همان انگلیس و سایر دول فخیمه اند ، پرانتز بسته .

یا این که مثلا از این مزون به آن مزون می رفتم و آخرین مدل های برندهای برتر اروپا را به تن می کردم ، در ضمن حواسم به نگاه ستایشگر و حسرت بار فروشنده بود ، آنوقت پشت چشم نازک می کردم ، صدایم را از بن بینی بیرون می دادم و می گفتم : ”  آ من یک سری باید به این پالادیوم کناری بزنم ، یک وقت ماساژ هم دارم ، آدرسم را که بلدید ، این چندتا را بفرستید به آدرسم لطفا ! بای ”

اما من که آدرس سر راستی ندارم ، برای رسیدن به خودم راه درازی آمده ام ، پیچ ها و گردنه ها ی نفس گیر ، چراغ قرمز های طولانی ، ورود ممنوع ها ، با لبخند وارد شوید ها ، پی امید ، پی عشق ، پی معنا پرسه زدن ها و دست خالی برگشتن ها ؛ با این حال بوق زدن ممنوع ها ، سکوت را رعایت کنیدها ، خیرگی ها ، حیرانی ها ، خطر ریزش کوهها ، با دنده سنگین حرکت کنیدها ، با این حال لغزیدن ها ،خسته شدن ها و به روی خود نیاوردن ها ، از این دسته به آن دسته پرت شدن ها و گم شدن ها …

گم می شوم هر روز ؛ راه درازی است خب ! از این همه پیچ و گذر عبور می کنم ، این همه آدم را در خود سر به نیست می کنم ، به خانه که می رسم ، جای خالی خودم را می بینم و می فهمم آدرس را عوضی آمده ام ، بی قراری همین است لابد ! همین که آدرس دسته ات را گم کرده باشی و یک نفر هم نباشد که تو را سرجایت بنشاند و تو هم رفته باشی ، رفته باشی که رفته باشی و نباشی که به آدم بگویی : ” تو از دسته ی رم کردگانی ! به گله ات برگرد دختر ! ”

کاش زن همسایه بودم ، دل خوش می کردم به سبزی فروشی آقارجب که ” تازگی ها به این محله آمده است ، اینقدر آدم با انصافی است که نگو ! به سبزی ها آب نمی زند که تازه به نظر برسند ، فکر کن ! ”

می بینی ؟ همین طوری گم می شوم هر روز ، به جای آن که آدرس سبزی فروشی را از زن همسایه بپرسم ، به این فکر می کنم که : کاش دلم یک دسته ریحان بود لابه لای سبزی های آقا رجب ، تازه می شد هر صبح …

                                 پراکنده ها

                                مریم شریعتی

                               شهریور ۱۳۹۶

مریم شریعتی

نوشته‌های مرتبط

دیدگاه‌ها

    Vahid

    استاد عزیزم مثل همیشه لذت بخش و دلنشین و افسون کننده بود . به خود می بالم که روزگاری در محضر شما درس آموخته ام . درود می گویم به این دقت نظر و این قلم توانا و این همه ذوق و هنر . دست مریزاد .