علیرضا اکبری: اگر هنر نبود کمر ما زیر بار سنگین حقیقت می‌شکست. (نیچه) – جاده۸۵/۰۷/۱۴

بازدیدها: 0

صحبتم را با نقل قولی از نیچه شروع می‌کنم: “اگر هنر نبود کمر ما زیر بار سنگین حقیقت می‌شکست”. می‌خواهم از این گفته‌ی نیچه یک سری مسائل را درباره‌ی فیلم جاده بگویم. اولین نکته‌؛ این‌که فیلم جاده، فیلم شخصیت است. و بهترین رویکردی که می‌توانیم نسبت به نقد این فیلم داشته باشیم، از طریق تحولات شخصیت‌ها است.

شخصیت اصلی در فیلم، شخصیت “جلسومینا”ست و چند سند در این مورد داریم که آن را تأیید می‌کند. سند اول این‌که تحول اصلی و کاتارسیس درونی در شخصیت “جلسومینا” صورت می‌گیرد. گرچه در “زامپانو” هم این تحول به‌وجود می‌آید اما در انتهای فیلم. سند دوم، مسأله‌ی روایت است که تا زمان مرگ “جلسومینا”، روایت فیلم فقط با او پیش می‌رود. یعنی ما فقط صحنه‌هایی را می‌بینیم که “جلسومینا” وجود دارد. بنابراین عنصر روایت هم دلیل دیگری است مبنی بر این‌که “جلسومینا” شخصیت اصلی است. بعد از این منظر من می‌خواهم تحولات شخصیت “جلسومینا” را بررسی کنم.

به نظر من در این فیلم، تحولات شخصیت “جلسومینا” به سه بخش تقسیم می‌شود و برخلاف دوستانی که اشاره کردند “جلسومینا” با سادگی خودش افراد را تحت‌تأثیر قرار می‌دهد من می‌خواهم بگویم درست است که “جلسومینا” در ابتدای فیلم انسان ساده‌ای است؛ در دنیای کوچکی زندگی می‌کرده که بیرون از آن دنیا را نمی‌شناخته؛ ولی هرچه که فیلم به جلو می‌رود و در این جاده‌ای که خودش استعاره‌ای است از زندگی، حرکت درونی و استحاله‌ی شخصیت “جلسومینا” را می‌بینیم که شخصیت “جلسومینا” تغییر می‌کند.

گفتم که تحولات شخصیت “جلسومینا” به سه بخش یا مرحله تقسیم می‌شود: در مرحله‌ی اول تحول شخصیت، “جلسومینا” شخصیتی است که “زامپانو” مانند یک ناجی او را از دنیای کوچکی که در آن اسیر شده نجات می‌دهد و تا جایی از فیلم، “زامپانو” به قهرمان این زن تبدیل می‌شود. چون آدمی است که می‌تواند خرجش را بدهد و به او غذای خوب بدهد. ما در صحنه‌ی رستوران شاهد هستیم که بعد از این‌که غذا را می‌خورند “جلسومینا” با چه لذتی به صورت “زامپانو” نگاه می‌کند. و بعد از مدت‌ها احساس می‌کند که یک حامی پیدا کرده و “زامپانو” به قهرمانش تبدیل می‌شود و در واقع این مرحله‌ی اولی است که ما تحول شخصیت “جلسومینا” را می‌بینیم. مرحله‌ی دوم؛ دقیقا از جایی شروع می‌شود که “جلسومینا” تحت تأثیر خشونت ذاتی “زامپانو”، تصمیم می‌گیرد که او را ترک کند، وقتی وارد شهر می‌شود و آن بندباز را می‌بیند که مردم دور و اطرافش جمع شدند، پی می‌برد که نه! غیر از قهرمان خودش که “زامپانو” باشد آدم‌های دیگری هستند که کارهای مهم‌تر از او می‌توانند انجام دهند و اگر مثلا “زامپانو” می‌تواند پانزده نفر را جمع کند، آدمی دیگر وجود دارد که می‌تواند یک میدان را به خودش جذب کند. این‌گونه ما می‌بینیم که دنیای “جلسومینا” بزرگ‌تر از قبل می‌شود. و تا جایی می‌رسد که دیگر “زامپانو” از حالت قهرمان او خارج می‌شود و تصمیم می‌گیرد “زامپانو” را ترک کند. اما تنها چیزی که باعث می‌شود “جلسومینا” در کنار “زامپانو” باقی بماند حرف‌هایی است که آن دلقک (دیوانه) به او می‌گوید: “او فقط به عنوان یک دستیار به تو احتیاج ندارد بلکه تو را دوست دارد” و “جلسومینا” احساس می‌کند علاوه بر نیازی که “زامپانو” از لحاظ مادی به او دارد یک نیاز معنوی هم به او دارد. و این نیاز است که “جلسومینا” را پیش “زامپانو” نگه می‌دارد. از این‌جا دیگر “زامپانو” برای او قهرمان نیست و مرحله‌ی سوم از جایی شروع می‌شود که “جلسومینا” کنار ساحل می‌رود و آن حرف‌ها را به او می‌زند و “زامپانو” باز با همان نگاه فاقد تفکر خودش با او برخورد می‌کند و از “زامپانو” زده می‌شود. بعد از این “زامپانو” متوجه می‌شود که “جلسومینا” از او فراتر رفته و به همین دلیل؛ او را ترک می‌کند. چون واقعاً نمی‌تواند او را با خودش داشته باشد. حالا دلیل این چیست؟

ما اگر به شخصیت “زامپانو” دقت کنیم متوجه می‌شویم عنصری که در شخصیت “زامپانو” جایش خالی است عنصر تعقل است. چرا؟ چون واقعیت زندگی این شخص آن‌قدر تلخ هست که اگر بخواهد عنصر تفکر و تعقل را وارد زندگی‌اش بکند در مقابل این زندگی دیگر تاب نخواهد آورد. آن سخن اولی که من از نیچه گفتم همین است؛ یعنی واقعیت زندگی این آدم‌ها آن‌قدر تلخ است که به‌صورت غریزی به سمتی پیش می‌روند تا تفکر را از زندگی خودشان حذف می‌کنند و “جلسومینا” هم به این نقطه رسید و به خاطر همین است که “زامپانو” احساس می‌کند از این به بعد نمی‌تواند با او زندگی کند و با او همراه باشد در نتیجه او را از زندگی‌اش حذف می‌کند. دلیلی هم که “جلسومینا” می‌میرد، رودررو شدن با همین حقیقت تلخ زندگی خودش است. آن شیپور هم شاید نمادی از همان باشد که “زامپانو” شیپور را برای او باقی می‌گذارد و او را ترک می‌کند. در انتهای فیلم، “زامپانو” بعد از شنیدن خبر مرگ “جلسومینا”، به‌نوعی با حقیقت زندگی خودش روبه‌رو می‌شود و به‌خاطر همین در هم می‌شکند. و ما می‌بینیم که در نمای پایانی فیلم آن انسان بلندبالا و پهلوان ابتدای فیلم، حالا انسان فروشکسته‌ای است که لب ساحل افتاده و آینده‌اش برای هیچ‌کدام از ما روشن نیست.

آگاه فیلم AgahFilm

نوشته‌های مرتبط

دیدگاه‌ها